پاییز من

 

بازم مهر اومده. بازم پاییزه!! پاییز رنگارنگ زیبا... مهر همیشه برام یکی از بهترین ماهها و روزا بود. بوی کتاب و دفتر و مداد... بچه های شاد... شیطنتهای راه مدرسه... لباسای فرم رنگارنگ... و خنده های از ته دل بچه ها همیشه منو میبرد به روزای خوش مدرسه. به خاطرات شیرین کودکی...

روزایی که بابا منو میرسوند در مدرسه و منتظر میشد تا برم تو... یاد اون روزا که با بابا میرفتم خرید و هرچی دوس داشتم  مداد و پاکن و دفتر و مداد رنگی و خط کش و... میخریدم.... پلاستیک برای جلد کتابا... بعدش هم میومدیم خونه و  بابا خودش کتابامو جلد میکرد... چقدر قشنگ و مرتب... برام توضیح میداد که چه جوری کتابو جلد میکنن... منم اونجا مینشستم و با اشتیاق نگاه میکردم و چسبای بریده شده رو میدادم به بابا...

اینا همه خاطراتی بود که وقتی توش غرق میشدم، غرق شادی میشدم... روحم پر میکشید به اون روزا.... دوباره بچه میشدم و از ته دل میخندیدم!

حالا هم مهره... مهر زیبا... مهر مهربون... ماه تولد بابا...  بابای مهربون من. ولی یادآوری این خاطرات یه بغض گنده تو گلوم گذاشته که داره منو خفه میکنه...

همه چی سر جاشه... زندگی در جریانه...پاییز همون پاییزه قشنگه، همون عروس فصلها... فقط بابا نیست...

خاطره ها هنوزم قشنگن! ...ولی من دیگه با یادآوری اونا نمیتونم بخندم!.... برعکس مثل یه آتیشه که درخت پاییزی رو میسوزونه...  اشکم این شعله ها رو خاموش نمیکنه...

دلم گرفته... خیلی...

یه روزی با خاطراتم دلخوش بودم... با خاطرات کودکی... ولی بابا با رفتنش این دلخوشی رو هم از من گرفت.... دیگه اونا هم منو آروم نمیکنن. حالا اونا هم دل منو میسوزونن مثل بقیه...

دلم گرفته... خیلی.... اندازه تمام دنیا... و چاره ای نیست!! راهی نیست...

امید مرده!!... و دیگه آرزویی نیست ... انگار اینجا آخر دنیای منه...

 

/ 0 نظر / 35 بازدید