آخر سال

 

 

بازم داریم به آخرای سال میرسیم!! یه سال دیگه هم تموم میشه... و من همچنان اسیر روز مرگی زندگی خودم هستم! بازم دلم گرفته... بازم دلم تنگه. هر سال این موقع یه بغضی تو دلم  میپیچه! یه حالتی که منو کلافه میکنه!

احساس میکنم خستم! خسته و ناتوان... حتی نمیتونم روی پاهام وایسم!! ولی مجبورم! مجبورم نه تنها وایسم، که باید حرکت کنم!! باید تلاش کنم، باید بخندم، باید ادای آدمای خوشبخت رو در بیارم... ولی اصلا نمیدونم خوشبختی یعنی چی؟!!

هر سال این موقع احساس خستگی میکنم، افسرده میشم، ناتوان میشم... گذشته رو مرور میکنم...  و با یادآوری خاطراتم، گاهی میخندم و احساس خوشبختی میکنم!! و گاهی اشکم سرازیر میشه... و احساس نادانی میکنم!!

بعد همشو با هم جمع میزنم!! حاصلش چی میشه؟!! خوشبختی؟!! بدبختی؟!! خوش شانسی؟!! بدشانسی؟!! عقل یا نادانی؟!

گاهی میگم چیزی که گذشته مهم نیست!! کارایی که کردی یا نکردی مهم نیست!! مهم نتیجه ای که بدست آوردی!! که اونم اصلا رضایت بخش نیست!!

بعدش دوباره گذشته رو مرور میکنم... دنبال اشتباهاتم میگردم... و دنبال مقصر!!! ولی خوب، فایده ای نداره ،چون تغییری نمیتونم بدم! جبران نمیشه!!

گاهی هم با خودم میگم من خیلی چیزا داشتم و دارم که دیگران فقط میتونن آرزوشو داشته باشن!! پس باید بخاطر چیزایی که دارم خدا رو شکر کنم، باید خودم رو ببخشم، و گذشته ها رو رها کنم. از این به بعدش مهمه که دیگه اشتباه نکنم و از باقیمانده زندگیم درست استفاده کنم.

ولی این قسمت فراموش کردن گذشته و بخشیدن خیلی سخته!!! سخت ترین قسمت کار همینه!! خاطرات و اشتباهات منو رها نمیکنند چون نتیجه اونا همیشه پیش رومه!!....

و من همچنان توی این دریای پر تلاطم دست و پا میزنم.... هر سال همین وضعیت تکرار میشه و من بدترین روزای زندگیمو توی یک ماه آخر سال تجربه میکنم!!

هیچ احساسی از عید و نو شدن و تازگی احساس نمیکنم!! هر چه هست کهنگی و افسردگی و ناتوانیه!!

دیروز رفتم دیدن بابام!! گفتم شاید این  حس بد  دست از سرم برداره! رفتم که باهاش حرف بزنم، باهاش درد دل کنم!! ازش بخوام منو ببخشه!! برام دعا کنه...

رفتم.... آرووم خوابیده بود!! مثل همیشه!! یادم اومد که چقدر سختی کشید... چقدر ناتوان شد...  به تصویر سردش روی سنگ نگاه کردم و با تمام وجودم آرزو کردم ، کاش اینجا بودی بابا!! کاش میتونستم بغلت کنم... کاش میتونستم بوست کنم و بهت بگم چقد دوست دارم... تصویر سنگی رو تمییز کردم و یادم اومد وقتی صورتت رو تمییز میکردم.... وقتی چشماتو پاک میکردم، چقدر خوشحال میشدی.... بابا یعنی الان هم خوشحال میشی ؟!!

صدامو میشنوی؟!! بابا برام دعا کن... دعا کن.... دعا کن که از پس زندگی بر بیام... منو ببخش.... ببخش و دعا کن خدا هم منو ببخشه.... برام دعا کن....

خیلی دلم برات تنگ شده... خیلی....

دیگه دستم بهت نمیرسه... بازم پیش بینی تو درست در اومد... تو راست میگفتی... یادت میاد گفتی اینقدر به جای خالیم نگاه میکنی و غصه میخوری....

بابا هنوزم تحمل ندارم اونجا ببینمت!! یادم میاد چقدر تلاش میکردی... زندگی رو دوست داشتی... همیشه خدا رو شکر میکردی و میگفتی  خدا رو شکر ... هیچوقت تو زندگیم ناشکری نمیکنم!! میگفتی همیشه بگو خدا رو شکر....

همیشه میخندیدی.... حالا زیر یک سنگ سرد... زیر خروارها خاک.... دلم میگیره... خیلی....

بابا دلت رو شکستم... بخدا دلم میخواست کاری کنم به تمام آرزوهات برسی... بخاطرش از همه آرزوهام گذشتم... خدا شاهده... تنها شاهدم!! ولی نشد....

نمیدونم خطای من بود... یا سرنوشت؟!! خواست خدا بود یا اشتباه بنده خدا؟!!!

نشد.... نشد... بابا منو ببخش...

دیگه نمیتونم جبران کنم.... نمیتونم.... نمیشه.

برام دعا کن... میگن دعای پدر و مادر در حق بچه هاشون گیراست... میگن سر مزار پدر و مادر آرزوها برآورده میشه! دعاها مستجاب میشه.... بابا ببخش... ببخش...

...وبازم بابا رو تنها گذاشتم و برگشتم خونه....

حالا باید حواسم به چیزا و کسایی که برام موندن باشه...

دوباره لبخند میزنم، خودم رو فراموش میکنم  و ادای آدمای خوشبخت و راضی رو در میارم...

 

/ 2 نظر / 29 بازدید
سايت تفريحي تاپ فان

سلام. وبلاگ خوبي داريد. خسته نباشيد. دوست داشتي کمي بخندي به سايت ما هم سر بزن http://topfun20.com

فائزه

سلام وبت قشنگه دوست داشتی به من سر بزن[لبخند]