لحظه های بی بازگشت

 

 

یکسال گذشت! سخت گذشت...احساس میکنم سالها گذشته... سالهایی که منو پیر و ناتوان کرده...

یکسال بدون تو! بدون حضورت، کلامت، تجربه هات... بدون نفسات...

تمام اتفاقای سال قبل مثل یک فیلم پیش چشمام رژه میرن... چقدر دلم گرفته... چقدر هوا کمه..

.احساس بدیه، خیلی بد... یادآوری زمان از دست دادن عزیزترینت...

دلم تنگ میشه خیلی... برای گذشته ها... همون گذشته هایی که انگار قرنها ازشون فاصله دارم...

اون روزا که پاییزش قشنگ بود، زمستونش هم انگار سرد نبود!!  

نه! سرد بود! ولی دلمون گرم بود...

 اون روزایی که غر میزدم واز زمین و زمان شاکی بودم و تو با حوصله گوش میکردی و میگفتی آروم باش!! صبور باش!

اون روزا که دور یه سفره مینشستیم... و تو همیشه سر سفره دعا میکردی... همیشه شکر خدا رو میکردی بخاطر سلامتی،بخاطر خانواده،بخاطر لقمه حلال و...

اون روزایی که میخواستی همه چیزیو که بلدی به من یاد بدی...

اون روزایی که نصیحتم میکردی... به هر بهانه ای میخواستی تجربه هاتو به من بدی...

 

ولی اون روزا من میخواستم  زمان زود بگذره!!! 

 

حالا که فکر میکنم، نمیفهمم چرا؟!! مگر من دنبال چی بودم؟؟ دنبال چی میدویدم؟!!... یادم نمیاد!!!

 الان زمان گذشته... و اون روزا فقط یه خاطره ست تو ذهن و دل من....  حالا دوس دارم برگرده!!! همون زمانی که میخواستم زود بگذره!!!

حالا که فکر میکنم، میفهمم باید از تمام لحظاتش لذت میبردم!! از تمام لحظات با هم بودن! باید استفاده میکردم.... از تمام نعمتهای بزرگی که داشتم... ولی انگار اون روزا نمی دیدمشون!! برعکس حالا که نیستن اونا رو میبینم!!

الان هم میدونم که با غصه خوردن هیچی عوض نمیشه،هیچ مشکلی حل نمیشه، گذشته ها بر نمیگرده.. و فقط زمان حال هم از دست میره!!! میدونم! همه اینا رو بلدم!  ولی نمیتونم عمل کنم....

دلم خیلی برات تنگ شده بابای عزیزم ...خیلی.... دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده... دلم برای صدات تنگ شده... دلم برای همه لحظه های با تو ، تنگ شده...

کاش....

کاش میدونستیم قدر لحظه های زندگیمون رو... لحظه های بی بازگشت...

/ 0 نظر / 27 بازدید