مسیر زندگی

 

داشتم به اتفاقات اخیر فکر میکردم.... که چطور یک پدیده طبیعی رخ میده و در عرض چند دقیقه برای عده ای از مردم ،کل دنیا و زندگی عوض میشه!! کسانی که تا چند دقیقه پیش ،زندگی میکردن....برای آیندشون نقشه میکشیدن.... هزارتا امید و آرزو داشتن.... و ناگهان در عرض چند دقیقه ....نقطه پایان بر همه چیز گذاشته میشه!!! شاید یک قوم  به پایان میرسن!! پایان! گویا اصلا نبودن!!  اثری از آنهمه شور و شوق زندگی و امید باقی نمی مونه! و به جای اون اجسادی بیجان.... بی صاحب.... در کمال مظلومیت و گاهی حتی ناشناس به خاک سپرده میشن! یک سرنوشت.... یک دنیا آرزو به زیر خاک میره!! و ما.... ما نظاره گریم!! فقط نگاه میکنیم.... انگار که نمیبینیم! 

و باز هم از فردا زندگی ادامه داره....همه مصیبت ها فراموش میشن... دیر یا زود!!

با خودم فکر کردم جالبه! آدما خودشون رو با شرایط موجود وفق میدن!! شاید این یک حسن بزرگ و یک موهبت الهی باشه که به انسان هدیه شده!!

بعدش به یاد خودم افتادم... چه خیالات و آرزوهایی در سر داشتم.... و شرایط زندگی من رو به سمتی برد که فکرش رو نمیکردم!!.... و پذیرفتم!! و در هر شرایطی ادامه دادم!!

آدم به مرور تو زندگیش میپذیره که یه چیزایی اجباریه!! جزء زندگیه! یه اتفاقایی میفتن و تو هر چقدر هم قدرتمند باشی نمیتونی جلوی پیش آمدنشون رو بگیری!!

گاهی آدم فکر میکنه بعضی چیزا هرگز براش اتفاق نمیافته!! گویا توقعش رو نداری!!و گاهی هم فکر میکنی پیشگیری میکنم!! درست زندگی میکنم.... درست رفتار میکنم... درست حرف میزنم .... و هزار تا راه و روش درست دیگه رو برای خودت ردیف میکنی که فلان اتفاق هرگز توی زندگیت نیافته!! ..... ولی با همه تمهیدات گاهی باز هم اتفاق می افته!!! اونوقته که بهت زده میشی!! شاکی میشی!! میگی: چرا من؟!!!  ولی باز هم بعد از یک مدت میبینی چاره ای نیست!! و شرایط جدید رو میپذیری!! و باز هم ادامه میدی.... باز هم تلاش میکنی....

به همین سادگی!!

زمان میگذره.... آرام .... آرام...... و ما که یک روزی جوان و شاداب بودیم، کم کم شرایط جدید رو میپذیریم.... میانسالی.... بعد با خودمون میگیم ورزش میکنم.... رژیم درست غذایی... چکآپ میکنم.... غذای خوب میخورم.... استرس رو از خودم دور میکنم که سر پا بمونم... که مریض و افتاده نشم!! ولی نمیشه!! در کمال نا باوری پیری آرام و بیصدا از راه میرسه! و یه روز وقتی توی آینه به خودت نگاه میکنی، تعجب میکنی!! به خودت که میای ،میبینی کلی بیماری و مشکل داری!! باید با عصا راه بری....برای خیلی از کارات به کمک نیاز داری!! نسل جدید رو درک نمیکنی!! انگار یه عده از مریخ اومدن!! با خودت میگی: من کی اینقدر پیر شدم؟!! دیگه هیچی با ملاک و معیارای تو جور در نمیاد!! انگار تو مال این دنیا نیستی!! انگار دیگه باید بری!! و همچنان این شرایط رو میپذیری!! چونکه چاره ای نداری!! اینها تغییرات ناگزیر ماست!! سرنوشت هر انسان!!

ما همونجوری که بودن و آمدن در این دنیا رو اجبارا پذیرفتیم...ژنتیکمون....ظاهرمون....شرایطمون و سرنوشتمون و.... رو هم به اجبار میپذیریم و در این راه فقط میتونیم تغییرات خیلی  کوچیک ایجاد کنیم!! ولی مسیر جاده رو هرگز نمیتونیم تغییر بدیم! هرگز!!  راهی که باید بریم... تا پایان.


/ 0 نظر / 69 بازدید