مرگ و زندگی

 Image result for ‫مرگ و زندگی‬‎

 

دیروز دوباره رفتم دیدن بابا، گفتم شاید حالم بهتر بشه.شاید دلتنگیام کم بشه.شاید خشم درونیم فروکش کنه!!

یه خورده زود رفتم... چند نفری اونجا بودن... پیش بابا نشستم... باد خنک بهاری... و سکوت.... همه جا در آرامش و سکوت بود... تنها صدا ، صدای برگ درختا بود که با نسیم خنک بهاری حرکت میکردن....

احساس عجیبی داشتم... بی اختیار  رفتم سراغ فکر و خیال...به این فکر که چه زندگیها و چه ماجراهایی اینجا زیر خاک خفتن...چه غمها و شادیایی اینجا تموم شدن...این سنگا هر کدومشون نشانه یک کتاب زندگین... یک ماجرای پر نشیب و فراز... و چه ساکت، چه آرام ، چه غریب... چقدر دور... با همه نزدیکی!!

بعد شروع کردم به خوندن فاتحه.... اول بابا...بعد عمه... بعد عمو.... بعد.... برای خیلیا فاتحه خوندم.... کسایی که میشناختم ... چهرشون جلو چشام بود، انگار داشتم میدیدمشون. توی اون روزای گذشته.... روزایی که الان دیگه خیلی دورن...

برای بعضیا فاتحه خوندم چون دوسشون داشتم، بعضیا رو چون میشناختم، بعضیا رو چون بچه هاشونو میشناختم، بعضیا رو چون با بابا دوست بودن و بعضیا رو چون بابا دوسشون داشت... تاریخ روی سنگا رو میخوندم و نام و .نام خانوادگی و مدت زندگی هر کس...

بعد یه دفه با خودم گفتم: یعنی چهل سال دیگه من کجام؟!!

اینجام؟!! زیر خروارها خاک؟ چند ساله مردم؟!! شایدم یه جای دیگه دفنم کردن ...یا زنده هستم؟! مریضم؟! زمینگیرم؟! توی خانه سالمندانم؟!!... و با همین فکرا برگشتم پیش بابا...

کم کم زنده ها اومدن و با خودشون زندگی رو وارد قبرستون کردن. زنا، مردا، بچه ها... هر کسی برای دیدن عزیزی...برای تجدید خاطره...

یکی پدرش، یکی مادرش، یکی یارش و... فاتحه میخوندن، حرف میزدن، میخندیدن و گاهی هم قطرات اشک...

دیگه خبری از سکوت و آرامش گورستان نبود.... همه جا زنده ها بودن و زندگی... بچه ها میدویدن ،بازی میکردن و گاهی به سراغ قبرایی که شیرینی خوشمزه داشتن میرفتن!! بعضیاشون ادای خوندن فاتحه رو در میارن و فوری یه شیرینی بر میدارن و میرن....

بابا یادته همیشه تو جیبت شکلات داشتی؟؟ میدادی به بچه ها... میگفتی: بیا... بفرما... چه دختر کوچولوی خوشگلی... بیا خانم کوچولو ... بیا شکلات بردار...

بدون شکلات هم بچه ها دوست داشتن... یادته؟! به چهرت خیره میشدن و بعد میخندیدن و اونوقت بهشون شکلات میدادی... حالا هم  میان سراغت... یه شکلات برمیدارن و به حساب خودشون برات فاتحه میخونن....اینجوری فکر کنم بیشتر خوشحال میشی!!

به خودم میگم خوش بحالشون... اصلا نمیفهمن مرگ یعنی چی!!

بازم وقت خداحافظی شد... بازم بابا رو تنها گذاشتم و برگشتم خونه...  ولی...

ولی یه کلاس درسی گذروندم.... طیفی از احساسات متفاوت رو در یک زمان کوتاه تجربه کردم...

خوب شد رفتم و خوب شد که زود رفتم!! آخه فکر کردن تو سکوت قبرستون خیلی خوبه!!! فکر کردن به زندگی و مرگ ....

 

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
milad

اگه بتونی فقط، فقط یه آرزو بکنی؛ چه آرزویی می کنی؟ ممنون ميشم اگه تو کامنت هاي پست زير ثبتش کنين http://1aue.mihanblog.com/post/161

من هیچی نیســــتم

سلام دوست عزيز وبلاگت رو لينک کردم چون ازش خوشم اومده تا دير نشده وبلاگ منم لينک کن شک داري ببين basirategharn.persianblog.ir اگه يه موقعي هم نبود لينکت يه کامنت بذار دوباره لينکت رو بذارم خسته هم نباشي :)

هدی

خیلی قشنگ بود