عمر گذرا

 

 

 

از در خونه اومدم بیرون! در حیاط روبرو باز بود! بعد از مدتها!!

درخت گل کاغذی رو بریده بودن و شاخه هاش آماده بود برای بیرون بردن از خونه. یک ماشینی جلو در خونه ایستاد و دو نفر آقا با متر و وسایل ازش پیاده شدن و رفتند تو!! گویا قصد متراژ و نقشه کشی و احتمالا تخریب ساختمان رو داشتن!! با دیدن این صحنه ها، انگار سوار ماشین زمان شدم و رفتم به سالها قبل.... سالهای کودکی... زمانی که خونه فعلی ما وجود نداشت.... و به جای اون یک درخت خیلی بزرگ گل ابریشم با سایه ای گسترده قرار داشت و در روبرویی ،اون زمان یک در چوبی قدیمی بود با گل میخ و کلون و کوبه های مخصوص درهای قدیمی .....  و در داخل ،یک گل یاس بزرگ در ابتدای حیاط خودنمایی میکرد که بوی عطرش در تمام حیاط و کوچه میپیچید.... گل یاس رو که رد میکردی، چشمت میخورد به یک حیاط بزرگ... خیلی بزرگ.... سنگفرش...پر از درخت و گل.... و در روبرو پله هایی سنگی و کوتاه و عریض.... حدود ده تا پله و در بالا  طارمه ای بزرگ و وسیع ، اتاقهای پنج دری. با درهای چوبی دو لنگه ، بالای درها هلالی شکل با شیشه های رنگی.... زیبا و چشم نواز.... صبح ها،با اولین تابش نور خورشید ،مجموعه ای از رنگهای قرمز و سبز و آبی و زرد با طرح گل در اتاق پخش میشد و به زیبا ترین شکل فرا رسیدن صبح رو خبر میداد...

ما بچه بودیم... بازی میکردیم و این همه منظره زیبا  برامون عادی بود... خونه قدیمی بابا بزرگ همیشه همون جوری بود.... مگه جور دیگه ای هم میتونست باشه؟!!

تعداد خونه های اون حوالی خیلی کم بود.... و تعداد مغازه ها خیلی کمتر.... اون روزا عمارت بابا بزرگ معروف بود وهمه کسایی که اون اطراف بودن ما رو میشناختن! و ما هم اونا رو....

تازه اینا چیزایی بود که من بیاد میارم.....عمر عمارت خیلی بیشتر از اینا بود... و وقتی بابا از زمان کودکی خودش و عمارت صحبت میکرد، میگفت که حیاطش دو برابر بوده... با انواع درختان پر از میوه ... با حیوانات خانگی.... رفت و آمد زیاد خانه های قدیمی.... دیگهای بزرگ غذا و خانواده ای پر جمعیت و شیطنتهای کودکانه بابا و خواهر و برادراش...

سالها گذشت... و وارثین عمارت اونو تقسیم کردن.... مدتی در اون زندگی کردن و بعد فروختن....جای اون عمارت بزرگ و دلگشا... ساختمانهای چند طبقه ساخته شد و پاساژ..... یک مشت آهن و سنگ!! ساختمانهای جدید ولی بی صفا!!

در اطراف هم خونه ها زیاد شدن.... آپارتمانها یکی بعد از دیگری .... بلند و بلندتر.... و از عمارت فقط یک گوشه کوچیک باقی موند که درش درست روبروی در خونه ما باز میشد.... بعدها در چوبیش رو هم عوض کردن و بجاش یک در ماشین رو آهنی گذاشتن.... بعدش اون تکه کوچیک رو هم فروختن... و حالا بعد از گذشت چند سال ،صاحب جدید انگار میخواد این بازمانده کوچک از خاطرات گذشته رو هم خراب کنه و جاش آپارتمان بسازه.... حق داره!! قیمت زمین این حوالی بالاست و اونم میخواد از زمینش استفاده کنه! ولی با دیدن این صحنه خیلی دلم گرفت!! انگار توقع نداشتم!!تنها بازمانده خاطرات گذشته رو  هم خراب کنن... دلم برای عمارت سوخت!! انگار عمارت بنظرم زنده است!! عمارت پیر و کهنسال چه دورانی رو پشت سر گذاشته!! چه روزهایی رو دیده!! شاهد چه شادیها و چه غمهایی بوده!!! آدمهای مختلف اومدن و رفتن و ازش استفاده کردن و هر کدوم تکه ای از اونو کندن و فروختن و برای خودشون ، خونه و زندگی شیک و امروزی ساختن.... و عمارت صبورانه باز هم تحمل کرد و در کوچکترین باقیمانده تنش باز هم  سر پناه شد!!! و حالا....

دیگه تموم شد.... دیگه چیزی از عمارت قدیمی بابا بزرگ باقی نمیمونه... دیگه کسی یادش نمیاد اینجا چقدر یه روزی زیبا و با صفا بود!!زندگی پر شور در عمارت جریان داشت!! چه دور همیهای صمیمانه....چه خنده و شوخیها.... رفت و آمدها.... مهمانیها.... خنده ها.... اشکها...بوی عطر یاس.... گل کاغذی پر گل... وآدمهایی که اومدن و رفتن!!...

هیچکدوم دیگه نیستن.... حتی یادشون هم دیگه نیست!!... حالا دیگه خونه ها زیاد شدن.... آدما هم زیاد شدن.... کوچه شلوغ.... پر از ماشین.... هر روز بر سر جای پارک و بدی رانندگی دعوا میشه...دیگه ما اغلب همسایه ها رو نمیشناسیم!!... اونا هم ما رو نمیشناسن!!

با خودم گفتم: زمان چه زود گذشت!! و همچنان هم میگذره....

در این گذر اگر خیلی آدم خوبی باشیم چند صباحی یادی ازمون باقی میمونه،... بعدش شاید در خاطرات دور بعضی از آدمها باشیم!! مبهم و پراکنده!!.... و بعد .... در گذر زمان از خاطرات هم پاک میشیم!!  همه ما در گذر زمان محو میشیم.... گم میشیم!! همه چیز عوض میشه!! آدما...خونه ها... کوچه ها....خیابونا.... زندگیا!!!

این قانون دنیاست... قانون زندگی... و چاره ای نیست جز پذیرش این تغییر ناگزیر

 

  

 

 

 

/ 0 نظر / 39 بازدید