رویای شیرین من

 

 

بعد از ظهر بود. بعد از ظهر یک روز تابستانی و گرم رمضان. در خنکای باد کولر دراز کشیده بودم.چشمام داشت گرم میشد.... داشتم خواب میرفتم که یه دفعه با صدای چهچه بلبل از خواب پریدم. حتما بابام از کنارش رد شده!! این بلبل رو وقتی خیلی کوچک بود بابام خرید.آوردش خونه و ازش مراقبت کرد تا بزرگ شد. حالا توی یک قفس دم در ورودی حال گذاشته و هر وقت بابا از کنارش رد میشه، براش آواز میخونه!!!با یک آهنگ خاص که مخصوص بابامه!! برای همین این آواز بعنی حضور بابا!! هنوز یه کم تو خلسه خواب و بیداری بودم ! با خودم فکر کردم ساعت چنده؟؟!! پس چرا صدای بابام نمیاد؟!!

بیشتر گوش دادم ببینم صدای مامانم میاد؟؟ الان دیگه باید در تدارک افطاری باشه... بعدشم سفره افطار رو روبروی تلویزیون پهن میکنه و تلویزیون دعای قبل افطار و اذان رو پخش میکنه. میشینیم دور هم و افطار میخوریم... چه خوب!! چقدر لذتبخشه!! ولی هرچی گوش کردم صدایی نشنیدم!! صدای مامان نمیاد... صدای بابا هم نمیاد.... حتی دیگه صدای بلبل هم تکرار نشد!! ... چشمامو باز کردم..... هنوز نور خورشید همه جا هست!! و همه جا ساکته...

انگار تازه از خواب بیدار شدم !!خدای من... ما که بلبل نداریم!خیلی وقت پیش در قفسش باز موند و رفت.... الان چند ساله!!! حالا دیگه بابا هم از پیش ما رفته....مامان هم دیگه مریض و نا توان شده....همه چیز عوض شده.... همه چیز.... 

با صدای یک بلبل رفتم به سالها قبل... انگار خواب بودم! ولی نه! بیدار بودم!! نمیدونم!! احساس خوشایندی بود.. انگار واقعا در همون زمان بودم..سالها قبل... سالهایی که قدرشون رو ندونستم.... به روزمرگی طی شد.... و چه ساده گذشت.... و حالا .... حالا احساس چند لحظه بودن در اون روزها به خواب میمونه!!به رویا!! یک رویای شیرین....


/ 0 نظر / 57 بازدید